شهاب الدين احمد سمعانى

137

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

اى جوانمرد ! او لم‌يزلى خود كى به / a 43 / تو نمايد ، در صفت لم يكنى ترا به تو نمايد ، تا از تو ذرّه‌اى مانده است به كوهى حجاب افكند . اى جان و جهان من ! من آن تو و تو آن من ، او كه حديث آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى با تو مىگويد حكمت در آن چيست ؟ آرزو گاه تو را با خود گرم مىكند و حجرهء صبر ترا آتش در مىزند 99 ؛ زيرا كه گرسنه را كه كسى در پيش بنشيند و طعامى لذيذ مىخورد ، آب در دهان آيد . اى دوست من اگر كالاها به نرخ است و درويشان نتوانند خريد بارى آرزو مباح است . شعر اذا تمنّيت بتّ اللّيل مغتبطا * انّ المنى رأس اموال المفاليس اگر در خانه‌اى كه آب زنند نبات نرويد بارى بنقد خاك بنشاند 100 و خنك شود . اگر چندان آب ندارى كه به ضياع برى ، بارى خوردن حلال است و از خوردن باز نشايد داشت 101 ، و گرچه جوى خالص ملك كسى بود . مسكين آن طبّاخ ، رنج برده و جامه سياه كرده و مقاسات حرارت آتش كشيده و خوردنى كسى ديگر خورده . موسى گفته : ارنى و تيغ قهر لن‌ترانى خورده ، و پاره‌اى سنگ را اين 102 خلعت پوشانيده كه فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ . چون مقدّمات صدمات جلال و مطارد رايات جمال از عالم تجلّى در ظهور آمد آن كوه به زمين فروشد و در خود محو گشت ، و موسى را صعق افتاد ، چون افاقت به حاصل آمد ، گفت : بار خدايا آن كوه كجا شد ؟ خطاب آمد كه محو گشت و در كتم عدم افتاد . يا موسى اگر آنچه تو مىخواستى بدادمى ، نه جمال ما را نقصان بودى و نه جلال ما را زيان داشتى ، ليكن به بدل كوه در عالم اندوه تو محو گشتى و ما را با تو كارهاست . بيت آسان آسان ترا بنگذارم من * با زلف و لب تو كارها دارم من عجب كارى است ، موسى را گفتند لَنْ تَرانِي و آنگه گفتند : وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ ، اذْهَبْ إِلى فِرْعَوْنَ . * چه مىكند عزّت او با جانهاى اهل محبّت . آورده‌اند كه چون بدان مقام رسيد و آن قصّه‌ها برفت ، خواست كه با سر زن و فرزند شود ، خطاب آمد كه وقعت فاستمسك چون در دام افتادى و دل به نام ما دادى و سر در راه ما نهادى ، دل بر اندوه وقف بايد كرد و جان بر خطر سبيل 103 .